به خاطر آدمهائی که برای پیدا کردن ماه
روزها
آسمان را نمی گر دند
شبها
برای جای خالی خورشید نمی گریند
به خاطر آدمهائی که
پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده
تا انتهای کوچه نمی دوند
پشت پاهای کرور ها دل گمشده
حتی , یک پیاله آب نمی ریزند
من
پلکهایم را می کشم
با مداد رنگی خیالم
باغچه ی خانه ام را غرق گلهای وحشی
باقیمانده ی دفتر چه ام را
غرق کلام مقدس می کنم .
به خاطر تو
که آسمان را رها کردی
یادت رفت
هد هد سی مرغ عاشق بودی
Yaran.blogfa.com
ا.فكري كه تو سرش افتاده بود زد بيرون.
اين فكر بايد عملي مي شد .بالاخره از يه جايي بايد شروع مي كرد...!
پياده رو اولين انتخابش بود.جدول ها رو يكي يكي به حالت برعكس طي كرد.../
رسيد به پل...!پل رو هم به همين حالت پشت سر گذاشت...
وقتي دريا رو خلاف اب شنا كرد حتي به فكر غرق شدن هم نبود.
حتي دوست داشت سايه اش رو هم برعكس ببينه.
همه فكر ميكردند ديونه شده...
...ولي تمام تلاشش به هدر رفت چون اون چيزي كه ميخواست ميسر نمي شد
در ظاهر همه اين چيزها برعكس تصور مي شد...
ولي برعكس تصور كردن زندگي غير ممكن بود.
فقط خيالش ممكن بود...!
پس خيالش رو بر عكس كرد و زندگي رو با همه بالا و پايينش پذيرفت....!!!!
Yaran.blogfa.com